تبسم پنهان
۲۱ بهمن ۹۰، جمعهاز دور دست که می آیی
و دستت بر چهره داری
دلم هوای اشکهایت را
به این تبسم پنهان
از یاد برده .
به غرش آسمان بنگر
سلامی دوباره در راه است
به شرطی که دیگر
پنهانش نکنی !
شعر و عکس : امین هوشمند

از دور دست که می آیی
و دستت بر چهره داری
دلم هوای اشکهایت را
به این تبسم پنهان
از یاد برده .
به غرش آسمان بنگر
سلامی دوباره در راه است
به شرطی که دیگر
پنهانش نکنی !
شعر و عکس : امین هوشمند

سنگین است…
سنگین است به خدا… وقتی از مقابل کافه ای می گذری و سرت را از میان هجمۀ سردی ،میان یقه ایستاده ات بالا می گیری و به صندلی های دو تایی چیده شدۀ داخل نگاه می کنی ، خیلی برایت سنگین می شود. سنگین که کلاهت را بر سرت محکم می کنی ، آهی می کشی و دستانت را در جیبت می فشری. سرت را بر میگردانی و به امتداد پیاده رو که پوشیده از قدم های دوتایی بر روی برف است زل می زنی…
همین برایت روز ها دل مشغولی دارد.

باد می رهاند
موهایت را
همچون گندم زاری
که زمین و آسمانش
از دور دست ،
لذت تماشایت داشتند .
می ستاند از طبیعت
سبز مردمکانی
که واژه نامۀ حیاتش
خِنج کردن بود
طلای وجودت را حسادت می کردند .

سر خط خبرها در چند روز گذشته و آینده ؛
این بود مشروح خبرها !
شما را به تماشا و شنیدن همین خبر ها در بخش های بعدی خبار نیمروزی و تمامروزی دعوت می کنیم.
والا خدایی من که نفهمیدم مردم از بس تو این روزها از سکه و طلا و قیمتش حرف زدن که اگر ندونی فکر میکنی این جماعت ۳۶۵ روز سال در حال خرید و معامله سکه تمام بهار و اُنس های طلا هستند… بابا وِل کنید توروخدا. بشینید به زندگیتون برسید. دیگه حالمون بهم خورد هرجایی رسیدیم همه شده بودن کارشناس ارشد امور اقتصاد و دارایی. والاااا …

دلم هوای کافه دارد .
قهوه
تلخی
شکر
هنر
نه همان شکر .
کفِ روی فنجان قهوه به دلم افتاد یکهو !
روی صندلی
میز شماره دو
کافه !
.
از دفتر “همین نزدیکی …”

صبح که از خواب بیدار شدم ، بدون معطلی سراغ اینترنت و فیسبوک رفتم تا ببینم که اتفاق افتاد یا نه!
وقتی دیدم که اصغر فرهادی نازنین جایزۀ “گــــلدن گلــــوب ۲۰۱۲″ که مهمترین جایزه بعد از آکادمی اسکار هست را ازآن خود کرده واقعا خوشحال شدم. به تمام دست اندر کاران ساخت “جــــدایی نادر از سیمین” تبریک میگم.
هربار که لحظۀ گرفتنِ جایزۀ گلدن گلوب توسط اصغر فرهادی رو میبینم اشک از چشمانم سرازیر میشه… نمی دونم ولی تو نگاه فرهادی و پیمان معادی عزیز یک حزنِ پنهان بود… نگاه های معناداری که واقعا نمی شود در موردشان نوشت…به حق می توان گفت لیاقتشان بود تا ببرند و لیاقتمان بود که سهمی داشته باشیم در این فرش قرمز جهانی…
به خود بالیدیم و افتخار کردیم به افرادی مثل آنها…
نکته ای که نباید فراموش کرد ؛ در مدیوم جهانی ، بازیگران ما نتوانستند به جایگاهی که حقشان بوده برسند. در این مراسم همه دیدند که پیمان معادی هیچ کم از بزرگان جهان نداشت. خوش تیپ و خوش پوش تر از حتی جورج کلونی و جانی دپ بود. این را با صراحت تمام می گویم و روی حرفم پا فشاری می کنم.
تبریک بر همۀ سینما دوستان
جدایی نادر از سیمین | ایران | ۱۳۸۹ | کارگردان : اصغر فرهادی

دستم
آرامش وجودت را از یاد نبرده
آرامشی که هر لحظه -
غنیمتی بود.
راستی!
یادم رفته بود ؛
غنائم همیشگی نیستند !
از دفتر “همین نزدیکی…”

ارومیـــــــه تسلیت
سالروز سقوط دلخراش
هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۲۷
و درگذشت سرنشینان آن
تسلیت
و
یادشان همیشه گرامی باد.
طرح : امین هوشمند

داشتن رو نوشت از این زندگی
می تواند آیا ، ساده انگاریدن به -
نسخ دیگر -
و شاید حتی نسخۀ تــُهی را آسان کند؟
می گردم به دنبال نسخۀ اصلی -
ولی به یاد نمی آورم که آن را
زیر رو نوشتش ، پنهان کرده ام …
از دفتر “همین نزدیکی…”

و چه بی تابانه در آرزوی جرعه ای پرواز
دو بال گشوده ام توان حرکت یافتند.
گویی می دانستم مقصدم کجاست.
پریدم ، بی آنکه آسمان را ببینم ؛
ناگهان فهمیدم ،
هنوز بند کفش هایم را نبسته ام …
از دفتر “همین نزدیکی…”

وقتی که رد می شوی از بستر خیابان های شهر و چشمت به کوچه ای می خورد!
نامش را که می بینی تو را یاد چیزی می اندازد! به اکنون ات که می نگری تناقض و تضاد عجیبی برایت آشکار می شود. کفه های ترازویت با هم برابری نمی کنند! گیج می شوی! شک می کنی! به خودت. به آن اسم. به خیابان. به بودنت…
آهسته سرت را بر می گردانی و به آسفالت روی خیابان نگاه می کنی!
آهی از ته دلت …
کلاهت را روی سرت درست می کنی ، دستت را در جیبت می گذاری و …
… و تاریخ پنجاه سال قبل را برای خودت مرور می کنی!
[خیابان داریوش کبیر . رضائیه . عکس: امین هوشمند]

عنوان مطلب به انتخاب دوست نازنینم ؛ گلاره

عاشق لبخندی هستم
که نه از برای دوست داشتن
که برای تو را داشتن
به من هدیه کنی !
می دانم…
لبانت را گم کرده ام…
از دفتر ” – بی نام – “ | مهر ۹۰

متبرک می شوم به نمی دانم نامش
که هر لحظه پیاده می آمد
کنار سایه ام ؛
روی جدول ، لـِی لـِی کنان.
خمیده بود و عطرش پخش می شد در همه خیابان های شهر برایم ؛
کنار تیر چراغ ؛
بالا آمده از نور زرد.
دستم نامه ای ،
که نمی دانم نامش حک شده بود
در پشت پردۀ متروک پاکت ؛
جوهر مشکی!
یادش را در جیبم نگه می داشتم
تا نمی دانم نامش هر لحظه کنارم بماند…
امروز که دستم را به جیب بردم
نیافتمش…
ته جیبم سوراخ بود
نمی دانم نامش را گم کرده ام…
بی فاصله ، بی اختیار ، بی هیچ …
آخرین جمله اش را یادم آمد
زیر لب با صدای لزران
مُدام تکرار می کرد ؛
“عاشق راه رفتن روی جدول خیابان هستم!”
به نمی دانم نامش عادت کرده بودم.
به …
نمی دانم !
از دفتر ” – بی نام – “ | آبان ۹۰
